مهربانا
سایبانی از جنس اشک و نیاز می خواهم
تاسجاده دلم را بر آن بگسترانم و با دستان
خسته قنوتم از تو بخواهم که بر وجود سردم
نور نگاهت را بتابانی و گل های زیبای عشق و
ایمان را بار دیگر در من تازه گردانی
مذهبی -عارفانه
مهربانا
سایبانی از جنس اشک و نیاز می خواهم
تاسجاده دلم را بر آن بگسترانم و با دستان
خسته قنوتم از تو بخواهم که بر وجود سردم
نور نگاهت را بتابانی و گل های زیبای عشق و
ایمان را بار دیگر در من تازه گردانی
مرد روستایی ماجرارو از زبون کسی که این اتفاق براش افتاده بوده تعریف میکرد
اون زمان وقتی اب میومد تو مزارع نوبتی بین کشاورزا تقسیم میشده اینجوری که هر روز نوبت زمین یکی بوده.....یه کشاورزی که اون روز نوبت اب رسونیش بوده مسیر اب رو به سمت زمینش هدایت میکنه از قضا همسایه میاد و میگه که امروز باید اب سهم زمین اون باشه ولی اشتباه میکرده چون نوبتش نبوده
این کشاورز میگفته که من هرچی سعی کردم قانعش کنم نوبت منه نشد که نشد و چون حقم داشت پایمال میشد عصبی شده بودم و با همسایه دعوام شد و کار به کتک کاری کشید یه لحظه اینقدر عصبانی شدم که دولا شدم یه سنگ از رو زمین بردارم که باهاش بزنمش اما در کمال تعجب تا قبل از اینکه دستم به سنگ برسه خوده سنگ اومد تو دستم این اتفاق باعث شد یکم به خودم بیام و به این فکر افتادم که این کاره خداست خواسته به من هشدار بده دارم اشتباه میکنم به خاطر همین از دعوا منصرف شدم ولی اون سنگ رو پیش خودم نگه داشتم
چند روز بعد از این ماجرا شنیدم که اون یکی کشاورز به شدت مریضه اما از ناراحتیه که ازش داشتم نرفتم عیادت تا اینکه خبر رسید مریضیش خیلی حاد شده جوری که همه از خدا میخواستن راحتش کنه چون داشت عذاب میکشید ولی نمیمرد
این کشاورز برای عیادت میره پیش همسایه و تو بستر بیماری میبینتش کنارش میشینه و سنگ و از جیبش درمیاره اروم میماله به دست مریض و اون همونجا تموم میکنه
جذابیت این ماجرای واقعی برام اینه که قسمت اون مرد بوده با اون سنگ بمیره ولی کشاورز منصرف میشه و اون مرد مرگش به تعویق میفته اما اون سنگ مامور بوده تا اون مردو بکشه .
مسلمان امروز
مسلمان امروز، هم روزه می گیرد وهم غیبت می کند.
مسلمان امروز، هم نمازمی خواند وهم رشوه می گیرد، وازآن رشوه ی گرفته شده صدقه می دهد وبه مستمندان کمک می کند .
مسلمان امروز، هم کم فروشی واحتکارمی کند وهم به مکه می رود.
مسلمان امروز، ظاهرخود را آراسته می کند ، اما ازباطن خود غافل است.
مسلمان امروز، درظاهربه احکام دین پایبند است، ولی درباطن دچارشرک ونفاق می باشد.
مسلمان امروز، هم برای ائمه(ع) عزاداری می کند وهم دروغ می گوید.
مسلمان امروز، هم به نمازجماعت می رود وهم تهمت می زند.
مسلمان امروز، هم قرآن می خواند وهم کم کاری می کند.
مسلمان امروز، هم دعا می خواند وهم رعایت بیت المال را نمی کند.
مسلمان امروز، همه ی عیوب را خود دارد، اما ازدیگران انتقاد می کند.
مسلمان امروز، مسلمان است وشیعه ، ولی نمی داند رسول اکرم(ص) وائمه معصومین (ع) برای چه آمده وبرای چه به شهادت رسیده اند.
مسلمان امروز، مسلمان است، ولی غرق درمادیات وتجملات وغربزدگی است.
مسلمان امروز، مسلمان است، ولی مردش بی غیرت وزنش بی حجاب است.
مسلمان امروز، مسلمان است، ولی ازمسلمانی چیزی نمی داند.
اینجاست که مسلمان امروزبا اینکه مسلمان است ولی ازانجام هرکاری که برخلاف دین مبین اسلام است، شرم نداشته ومرتکب بسیاری ازگناهان واعمال خلاف می شود.
اما این مسلمان باید بداند که ازدوجهت دربرابرخداوند تعالی مسئول می باشد:
یکی به جهت اینکه به اعمالی دست می زند که ازنظرشرع اسلام گناه محسوب می شود.
دوم به جهت تناقضاتی که دراعمال او وجود دارد باعث می شود تا افرادی که شناخت کافی ودرستی نسبت به دین اسلام ندارند،نسبت به آن بدبین شده وازآن دوری کنند. درصورتی که اسلام واقعی چیز
دیگری است واگرکسی آن را بشناسد،آن را با جان ودل پذیرفته ودربرابراحکام آن تسلیم خواهد شد.
الهی تو بخشنده ترین و زیباترینی، گوهر اشک میخری
دل شکسته میخواهی، و عمل بی ریا میپذیری.
ما را از گناه سبکبار کن، و دیدگانمان را اشکبار و قلبمان را به عشق خودت گرفتار . . .
آمین یا رب العالمین
*****
هر کسی می تواند دانه های یک سیب را بشمارد
اما
تنها خداوند میتوانه سیب های یک دانه را بشمارد . . .
*****
آنهایی که به بیداری خداوند اعتماد دارند، راحت تر می خوابند . . .
*****
یک جمله زیبا از طرف خدا:
قبل از خواب دیگران را ببخش و من قبل از اینکه بیدار شوید، شما را بخشیده ام . . .
*****
مرد از خدا خواست
همه چیز برای لذت بردن از زندگی را به او بدهد
خداوند لبخند زد و پاسخ داد:
من به شما زندگی دادم که از آن لذت ببرید . . .
*****
خدایا
راهی نمیبینم، آینده پنهان است
اما مهم نیست
همین کافیست که تو راه را میبینی و من تو را . . .
*****
دل های بزرگ و احساس های بلند
عشق های زیبا و پر شکوه می آفرینند
که جان دادن در کنارش آرزوئی شور انگیز است
اما کدامین معشوق مخاطب راستین
چنین معشوقی خواهد بود و او فقط خداوند است . . .
*****
خدایا
مارو ببخش که در کار خیر
یا "جار" زدیم
یا "جا" زدیم
*****
چنان زندگی کن که کسانی که تو را می شناسند و خدا را نمی شناسند
به واسطه آشنایی با تو، با خدا آشنا شوند . . .
*****
خدایا
آن قدر برپای طلب، تاول نامرادی نشسته است
که جز تو محبوبی را سراغ نگیریم
و آن قدر بر قلب عاطفه، خنجر جفا خورده است
که سر به دامان دیگری نسپاریم . . .
*****
عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم
بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری؛
بعد از چند روز به دوستی؛
بعد از چند ماه به همکاری؛
بعد از چند سال به همسایه ای؛
اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم . . .
*****
همیشه به کسی تکیه کنید که به کسی تکیه نکرده باشد
و او کسی نیست غیر از خدا . . .
*****
تا لحظه شکست به خدا ایمان داشته باش
خواهی دید که آن لحظه هرگز نخواهد رسید . . .
*****
هرگاه با دیگرانید، خود را خط بزنید و هر گاه با خدایید، دیگران را . . .
*****
با شادی و سرور و خنده ای در دل زندگی کنید
در این صورت خدا نیایش شما را خواهد شنید حتی اگر کلمه ای هم بر زبان نرانید . . .
*****
کجا روم که چاره ساز ای خدا تویی
نیاز هر چه بی نیاز ای خدا تویی . . .
*****
آسمان، چشم آبی خداست، نگران همیشه من و تو . .
چه کسی میگوید که گرانی اینجاست؟
دوره ارزانی است؟
چه شرافت ارزان!
تن عریان ارزان!
و دروغ از همه چیز ارزانتر
آبرو قیمت یک تکه نان
و چه تخفیف بزرگی خورده است
قیمت هر انسان!!!!!!!
»دکتر شریعتی«
گفتم : تو شـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟
گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟
گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟
گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟
گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟
باز باران
با ترانه
با گوهر های فراوان
می خورد بر بام خانه
من به پشت شيشه تنها
ايستاده :
در گذرها
رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم
يک دوسه گنجشک پرگو
باز هر دم
می پرند اين سو و آن سو
می خورد بر شيشه و در
مشت و سيلی
آسمان امروز ديگر
نيست نيلی
يادم آرد روز باران
گردش يک روز ديرين
خوب و شيرين
توی جنگل های گيلان:
کودکی دهساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک

از پرنده
از چرنده
از خزنده
بود جنگل گرم و زنده
آسمان آبی چو دريا
يک دو ابر اينجا و آنجا
چون دل من
روز روشن
بوی جنگل تازه و تر
همچو می مستی دهنده
بر درختان می زدی پر
هر کجا زيبا پرنده
برکه ها آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمايان
چتر نيلوفر درخشان
آفتابی
سنگ ها از آب جسته
از خزه پوشيده تن را
بس وزغ آنجا نشسته
دمبدم در شور و غوغا
رودخانه
با دوصد زيبا ترانه
زير پاهای درختان
چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان
چشمه ها چون شيشه های آفتابی
نرم و خوش در جوش و لرزه
توی آنها سنگ ريزه
سرخ و سبز و زرد و آبی
با دوپای کودکانه
می پريدم همچو آهو
می دويدم از سر جو
دور می گشتم زخانه
می پراندم سنگ ريزه
تا دهد بر آب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
می شکستم کرده خاله
می کشانيدم به پايين
شاخه های بيدمشکی
دست من می گشت رنگين
از تمشک سرخ و وحشی
می شنيدم از پرنده
داستانهای نهانی
از لب باد وزنده
راز های زندگانی
هرچه می ديدم در آنجا
بود دلکش ، بود زيبا
شاد بودم
می سرودم :
" روز ! ای روز دلارا !
داده ات خورشيد رخشان
اين چنين رخسار زيبا
ورنه بودی زشت و بی جان !
" اين درختان
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان !
" روز ! ای روز دلارا !
گر دلارايی ست ، از خورشيد باشد
ای درخت سبز و زيبا
هرچه زيبايی ست از خورشيد باشد ... "
اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چيره
آسمان گرديده تيره
بسته شد رخساره خورشيد رخشان
ريخت باران ، ريخت باران
جنگل از باد گريزان
چرخ ها می زد چو دريا
دانه های گرد باران
پهن می گشتند هر جا
برق چون شمشير بران
پاره می کرد ابرها را
تندر ديوانه غران
مشت می زد ابرها را
روی برکه مرغ آبی
از ميانه ، از کناره
با شتابی
چرخ می زد بی شماره
گيسوی سيمين مه را
شانه می زد دست باران
باد ها با فوت خوانا
می نمودندش پريشان
سبزه در زير درختان
رفته رفته گشت دريا
توی اين دريای جوشان
جنگل وارونه پيدا
بس دلارا بود جنگل
به ! چه زيبا بود جنگل
بس ترانه ، بس فسانه
بس فسانه ، بس ترانه
بس گوارا بود باران
وه! چه زيبا بود باران
می شنيدم اندر اين گوهرفشانی
رازهای جاودانی ،پند های آسمانی
" بشنو از من کودک من
پيش چشم مرد فردا
زندگانی - خواه تيره ، خواه روشن -
هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا ! "

پرسیدم... ،
چطور ، بهتر زندگی کنم ؟
با كمی مكث جواب داد :
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،
و بدون ترس برای آینده آماده شو .
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن ،
وهیچگاه به باورهایت شک نکن .
زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .
پرسیدم ،
آخر .... ،
و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :
مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،
قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .
كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..
بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..
داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ...
هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،
آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..
مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ،
مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..
به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،
كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :
زلال باش .... ، زلال باش .... ،
فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،
زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست